تبلیغات
ღ♥خاطرات دختر آتش♥ღ
تاریخ : یکشنبه 9 تیر 1392 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : عطیه
یعنی من هلاک این خلاقیتم!!


1044550_398093253630246_1047658907_n.jpg

تاریخ : جمعه 3 آذر 1391 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : عطیه

 

تاسوعا و عاشورای حسینی را بر همه ی شما عزیزان تسلیت عرض میکنم...



تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1391 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 11:58 ق.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391 | 10:30 ق.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 | 12:50 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1391 | 02:10 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1391 | 12:00 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : شنبه 27 اسفند 1390 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : سه شنبه 23 اسفند 1390 | 08:09 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : جمعه 12 اسفند 1390 | 11:54 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | 06:56 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : پنجشنبه 4 اسفند 1390 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | 03:41 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : شنبه 28 آبان 1390 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : پنجشنبه 26 آبان 1390 | 03:23 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : یکشنبه 15 آبان 1390 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : سه شنبه 3 آبان 1390 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : جمعه 29 مهر 1390 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : پنجشنبه 14 مهر 1390 | 11:25 ق.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : یکشنبه 3 مهر 1390 | 04:21 ب.ظ | نویسنده : عطیه
تاریخ : دوشنبه 28 شهریور 1390 | 09:51 ب.ظ | نویسنده : عطیه

 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

 



تاریخ : یکشنبه 27 شهریور 1390 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : عطیه

گران ترین دسر دنیا

www.iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

گران ترین دسر دنیا كه در رستوران سرنتی پیتی 3 مانتهن سرو می شود 1000 دلار قیمت دارد. پنج اسكوب بستنی وانیلی، وانیل ماداگاسكار، آمدی پروسلینا( یكی از گران ترین شكلات های جهان ) و طلا! بله طلای خوراكی هم در آن وجود دارد!!

 

گران ترین چای دنیا

www.iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

گران ترین چای حال حاضر دنیا یك نوع چای بسیار نادر چینی به نام تیگوانین است كه هر كیلوگرم آن به 3000 دلار به فروش می رسد. یعنی حدود 15 دلار برای هر لیوان.

 

گران ترین شكلات جهان

www.iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

گران ترین و خوشمزه ترین شكلات جهان شوكوپولیه نام دارد. 2600 دلار برای هر نیم كیلوی آن باید پرداخت كنید.



تاریخ : پنجشنبه 24 شهریور 1390 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : عطیه

 چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد…

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم… قدری پایین تر آمد.

وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد!



تاریخ : دوشنبه 14 شهریور 1390 | 07:51 ب.ظ | نویسنده : عطیه

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.

...


ادامه مطلب...
تاریخ : پنجشنبه 10 شهریور 1390 | 11:43 ب.ظ | نویسنده : عطیه

سلام. عید فطر با اندكی تأخیر مبارك

یه خبر جالب روز عید فطر به دستم رسید كه دلم نیومد بهتون نگم!!!

روز عید خونه ی مامان بزرگم اینا بودیم و خاله ام هم اومده بود و داشت تعریف می كرد كه یكی از همكاراش یه 5 قلو چند سال پیش به دنیا اورده و چند روز پیش هم دوباره یه 5 قلوی دیگه!! و در حال حاضر با توجه به تورم (!) مجبور به فروختن چند تا از بچه هاش شده!! خلاصه اگر كسی از فامیل تون بچه دار نمیشد و خواست كه بچه بخره این كیس مناسبیه!!

پ.ن: این 5 قلو ها اونایی نیستن كه تو ماه عسل اومده بودن ها!!



تاریخ : پنجشنبه 10 شهریور 1390 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : عطیه

سکوت را  تجربه کن و آیینه صفت شو

زندگی را در خود منعکس کن

ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

...


ادامه مطلب...

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2