تبلیغات
ღ♥خاطرات دختر آتش♥ღ - داستان عشق...
تاریخ : دوشنبه 7 شهریور 1390 | 05:42 ب.ظ | نویسنده : عطیه

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می كردند. شادی، غم، غرور، عشق و... روزی خبر رسید كه تمام جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك می كردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه در جزیره بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت كه قایق باشكوهی داشت كمك خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو هم سفر بشوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی بود كمك خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خودم ببرم چون بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.

غم در نزدیكی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من باتو بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحت هستم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی بود كه صدای او را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود كه ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد.

وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده بود چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم كه مشغول حل كردن مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد كه بود؟

علم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب پرسید: زمان؟ چرا او به من كمك كرد؟

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...